تبليغاتX
زوزه های شبونه (MooNLighT)











زوزه های شبونه (MooNLighT)

چراغ ها
چراغ های شهر را

خاموش کن

این شهر پر شده

از سایه های دروغین 


پ.ن

ستارها رو یک یکی خاموش کن !

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت1:4توسط mahya |
عکسم در آیینه ی شب شکست
جسم رنجورم را خون روزها سیراب شد دیگر

چنگ زدم نقاب صورت را

عکسم در آیینه ی شب شکست.

من روشنایی باران را دیدم

با اشکم درآمیخت

بهار را در تن عروسکی بوئیدم

حسرت را

از کودکی آموختم

بادبادک از دستش رها شده بود

دخترکی با موهای بافته

مرا به دنیای ساده زیبایی هایش برد.

...

جاودانگی را یاد گرفتم

از سنگ قبری

نوشته بود: روزی باز ترا خواهم دید.


پ.ن 

پر از حس خالی بود !

+نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت1:46توسط mahya |
ستاره

اعتراف می کنم

اعتراف میکنم من نیز گاه به آسمان نگاه کرده ام ،

دزدانه ،

به ستارگان ولی نه به همه ی آنها 

به آنها که شبیه ترین به چشمان تو بودند !

پ.ن

خیالم خیس و بارونیست!

ماه !
+نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت1:24توسط mahya |
و چه زود ، دیر می شود

دیروز گفتند کوچکی، امروز می گویند پیر شده ای

عوض شده ای

سرد شده ای


من هویت را جز به جز وجودم گشتم...

سخت تر از مرده دنیا آمدن نوزاد

پست تر از التماس کردن یک مرد


به چشمانم شک کردم


اگر من خاطره ها را سوزاندم

تو زندگی را دود کردی

اگر من ذهن را کشتم

تو روح را خوردی

اگر من گذشتم

تو فرار کردی


من همانم که هستم

من همانم که بودم...

پ.ن

ببین هرکی توی دنیا یه رنگیه ، منم  رنگ خودمم !

به غیر از رنگ خودم به دنیا رنگی نمی زنم !

بذار ما رنگ خودمون باشیم!

بذار دنیا رنگی شه !

دو رو برمون پر از رنگهای خوب ، پراز قشنگی شه !

اگه تو رنگ اون شی ، من رنگ تو !

همه هم رنگ میشیم !

دیگه کسی رنگ خودش نیست !

همه استاد رنگ زدن میشیم!


+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت13:43توسط mahya |
بی صدا
گاهی دلت ازمردانگی ات می گیرد ...

میخواهی كودك باشی

بچه ای كه به هر بهانه ای

به آغوشی پناه می برد ...

و آسوده اشك می ریخت...

مرد كه باشی باید..

بغض های زیادی رو ...

بی صدا دفن کنی !


پ.ن

بی صدا تر از همیشه !

خفه !

یا هرچی دوست داری اسمشو بذار!

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت1:14توسط mahya |
ماه
تو ماه را

بیشتر از همه دوست می داشتی

و حالا...

ماه هرشب

تو را به یاد من می آورد

می خواهم فراموشت کنم

اما این ماه

با هیچ دستمالی

از پنجره ها پاک نمی شود!


رسول یونان

پ.ن

م

ه

ت

ا

ب

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت14:38توسط mahya |
کم میشم ، گم میشم !!!
اين زندگي من است ...

اين روزها سر در گم روزهاي از دست رفته ام که حسابشان از دستم در رفته...

گوشه اي خلوت کرده ام و در گوشه گوشه ي زندگي، روزها را به حساب مي آورم...

شايد روزهاي که بيهوده از دست رفت را بشود براي دوباره و دوباره صرف کردن...

خرج کرد!!!


پ.ن

اكنون تو با مرگ رفته‌اي و من اينجا تنها به اين اميد دم مي‌زنم كه با هر نفس
گامي...

به تو نزديكتر مي‌شوم و ... 


حالم دیه داره از این خواب تکراری بهم می خوره ، حتی دیه خواب هام هم توی روزگار زندگی تکراریم ، تکراری شده !

توصیه می کنم آلبوم هیچ ، هیچ ، هیچ شاهین نجفی رو گوش کنید ، البومش هم مثل اسم آلبومش قشنگه !

واقعا هیچ!


دیگر هیچ نمانده !

.....!

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت15:54توسط mahya |